سریال شب به شب سریال شب به شب
خرید سریال های دوبله شبکه فارسی 1
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
مستند حیات وحش (حیات)
محبوبترین و جدیدترین مستند جهان
کیفیت عالی زیرنویس فارسی اورجینال
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دقت کردی این روزها خیلی ها یک سطری می نویسن ؟

 

 

 

...به خواب اندر چه می‌روی بی‌بوی زن و
آوازِ رود و رویای زندگی؟* 

  

 

-------------------------------- 

 * عاشقانه های ابونواس اهوازی، سیدعلی صالحی.

چه نکبتی دارد قدرت در ایران و چه همتی داشت منتظری

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیمنیست در کس کرم و وقت طرب می​گذردخوش هواییست فرح بخش خدایا بفرستارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر استگل به جوش آمد و از می نزدیمش آبیمی​کشیم از قدح لاله شرابی موهومحافظ این حال عجب با که توان گفت که ماسخن اهل دل است این و به جان بنیوشیمچاره آن است که سجاده به می بفروشیمنازنینی که به رویش می گلگون نوشیمچون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیملاجرم ز آتش حرمان و هوس می​جوشیمچشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشیمبلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

یک اتفاق جدید از زمانی که ننوشتم این بود که ما ازدواج کردیم.


مولانا عبید زاکانی می‌فرماید:


«خطیبی را گفتند: مسلمانی چیست؟ گفت: من مردی خطیبم مرا با مسلمانی چه کار؟»


_________________________________________________________________________


شیخنا سعدی نیز در بابی از باب سیرت پادشاهان می فرماید:


یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور اذیت آغاز کرده. تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش را غربت گرفتند. چون رعیت کم شد، ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.


هر که فریادرس روز مصیبت خواهد 

گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش

بنده ی حلقه به گوش ار ننوازی برود

لطف کن، لطف که بیگانه شود حلق به گوش*

________________________________________________________________________


* : در آن زمان جمهور رعیت بودند، عکس برعکس امروز.






آدم‌هایی که دوست دارند بت باشند در بسیاری از موارد به مضحکه‌ی روزگار تبدیل می‌شوند  و عاقبت بهتری از خویشرنجان ندارند که در اغما صله‌های آسمانی را پس می‌زنند و چهارپایه‌ی شل و ولشان را کنار کرسی ذات اقدس می‌بینند. شاملو برای خیلی‌ها بت بود و هست. پشت افسانه پردازی‌هایی که از این مرد ادب می‌شود می‌توان بسیاری از این بت‌پرستان را دید که به دنبال رویین‌تنی و در اصل دون کیشوتی هستند تا کژی قامتشان را از یاد ببرند و بر لشگر اهریمن بتازند.(زکی!)

ضمن تلنگر زدن به کاخ حبابی ایشان عرض می‌کنم که اعتراف امشب از باب ابراهیمیت بنده نیست و ضمن این‌که تبر را به اهلش سپرده‌ام مرا با بُت احمد شاملو  کاری نیست که بسیاری از یاران غارش در روز تلخ تشییع سوار بر آن مرکب آبی (نیسان بود گمانم!) شعرهایش را اشتباه  برای ملت واگویه می‌کردند و مردم درست تحویلشان می‌دادند.  بت شاملو پیشکش بت پرستان! سخن امشب اما تکریم از مردی‌ست که بیش از تمام دیگران توانست کار ادبی جای حرف دار تولید کند. چه در هنگام برگردان و پژوهش و چه در آن سرایش. والبته با این لحاظ که تنها املای نانوشته‌است که هیچگاه غلط ندارد.

شاملو ادبیات را به سان کار پذیرفت و بی بازنشستگی در تمام سال های زندگی مشغول بود تا در این فرصت کم  هزار توهای جدید و کهکشان های غریب را بیابد و سرود  و سرود، تااین که بی آن که رضایت بدهد از آستان اجبار گذشت. اعتراف می کنم تا روزی که گفتند بزرگترین شاعر زنده ی ایرانی هم درگشته است من هم در اگر بودم که باید او را بپرستم یا نه! 

دلیلش هم این بود که خدایم را همان ایام مصادره کرده بودند، از اهلی پام( دیاسپام، کلوناسپام و...) هم نبودم که از مواهب آرامش شیمیایی برخوردار شوم، از سویی نیاز پرستش هم برایم رفع نشده بود و همینطور گیج می خوردم... که شاملو در بیمارستان ایرانمهر درگذشت. روز تشییع برای ادای احترام و شاید اولین و آخرین سلام با اسپاسم شدید معده و تب و ضعف به در اصلی بیمارستان رسیدیم و آمبولانسی که می خواست به میان جمعیت بیاید را دیدیم و اشک آدم ها که اشک آدم را در می آورد از این که خیلی ها هم هستند که مثل تو فکر می کنند و اصلن این همه آدم  هنوز هست. آنچه در آن روز گذشت تا یادداشتی مبسوط بماند و تنها این را بگویم یک آن آیدا را دیدم. شگفت زده شدم چون شعر شاملو زمان را متوقف  کرده بود. منتظر هزار کاکلی شاد بودم و گنجشککان پر گوی باغ نه آن لکه های پیری بر پشت دست و قامتی که شاید به خاطر رفتن شاعر خمیده شده بود و چین و چروک ها...

اما حضور شاعر دلیل کشف شد. هنگامی که آیدا از پس پنجره ی شکسته ی آمبولانس به او نگریست انگار که نه حتمن نگرانش بود...



۱۳- گر ما ز سر بریده می‌ترسیدیم/ در مجلس عاشقان نمی‌رقصیدیم!

۱۴- چند بار دچار تردید شدم الان مطمئنم.

۱۵- غمی بر دلم، لبخندی بر لبم.






به سبزاندیشانی که خون سرخشان جاریست


این کاغذ سیاه است!





تازگی از زنگ تلفن می‌ترسم

مبادا بشنوم

با فرقی شکافته و قلبی سوراخ

می‌روند میدان آزادی


نه خِرخِر مرگ

                    نه قُل قُل خون!


با تو‌ام مگسک!

قرار بود سینه‌های دختران‌مان شکوفا باشد

نه جای هرزه‌گردی گلوله‌ها

و از میله‌ها گندم برویَد

                             نه سلول!


مادر که تازه رسیده می‌گوید:

هنوز هم

این خیابان‌های شلوغ کژدم دارد.


***

امروز منتظرم تا نامی برای نبودنتان  بیابم

و بگویم

که در امتحان تاریخ همیشه من غایبم تکرار نمی‌شود


و در همان تاریخ

                       روی یک برگ کاغذ نوشته‌اند:

                                                                 « بزن این‌جا! »

 او که نشانی را خوب می‌دانست

                                            ماشه را کشید!

اما داستان تمام نشد

اکنون این گلوله مغلوب تمام قلب‌هاست و

چند تای دیگر با نفیرشان هنوز در خیابان‌های تهران سرگردانند!


***

هی مگسک!

نوکت را از روی شقیقه‌ام بردار

این خال سیاه نیست

تنها لکه‌ی بازیگوش جوهری‌ست که هرگز کلمه نشد.

 تیر ۱۳۸۸


اوین


گاهی که خانه اوین می‌شود برایم

بیرون می‌زنم!

                  خیابان ویلا

                                با یک بطری...


راستی می‌دانستی سگ‌ها از مست‌ها می‌ترسند

اگر زمزمه‌های خالی به طرف‌شان پرت

یا ترانه ای قرقره کنی؟


تو هم بیا

بد نیست گاهی

                   دست گردن یک بطری بیندازی

یا دخیل به کمر یک استکان ببندی و

                                                روی چمن‌های پارک ایرانشهر دراز بکشی


قول می‌دهم بیایی اگر

                             توی وزرا روبه روی اماکن

                                                            بوسه‌ای از لبانت بچینم

که بترکد هرچه انار

                         در چشم حسود.


***

گاهی که خانه اوین می‌شود برایم

دوست دارم بیایی یک حرف خوب بزنی

دوست دارم اتاقی باشم از آن تو

و خاطره‌ای از آن دیگران

دوست دارم خانه اوین نباشد.

اسفند ۱۳۸۶