از ننوشتن اگر بخواهم بنویسم باید از همهی گرفتاری ها بنویسم در جواب تمام دوستان و تنبلی که مزید علت است.
دیروز ابرهایی که آمده بودند روی آسمان شیراز را خفت کردند برای باروری و بارش. این دفعه کارساز بود و به جای این که ابرها بروند پاکستان ببارندُ خیابانها و کوچههای شیراز آبپاشی شدند تا ما هم مرحمتی کنیم و قدمکی بزنیم. که رایمان برگشت (شما بخوانید تنبلی). کلن هوا بهار کرده.
تهران که تازه بودم، خاطرات زهرا حسینی از جنگ به نام « دا » را خریدم که میگفتند چاپ چهاردهم شده اما روی کتابی که من گرفتم نوشته چهارم. کَل کَلی هم با پخاشهای کتاب ( مراکز پخش) داشتم که مشروح آن را بعدن به اطلاع میرسانم. فقط بدانید که فاجعه است.
دیگر این که رمانی به زودی چاپ خواهد شد که حالی به ادبیاتمان خواهد داد بعد سال ها.( بگیرید پیشگویی)
جزییات در پست بعد.
من آرامم
آرام تر از نبض یک مرده
یادت هست چه میگفتی...۱
مدت ها نبودم. همه ی راه های رسیدن به آرامشگاه جز کافی نت مسدود شده اند. دوباره اما می خواهم بنویسم تا چه پیش آید.2
پ.ن:
1- مایکوفسکی
2- هر صد سال یکبار می آم با کمال کمرویی می گم دوباره می خوام بنویسم.
3- هنوز کسی به این جا سر می زنه؟
پسغامی از دوستی رسیده به این شکل:
«هر کی می خواد بفهمه نمی فهمه فقط غم نفهمیدن دیگران باهاش می مونه هر کی نمی خواد بفهمه یا می فهمه یا خوشبحالش هر کی می خونه محجور میشه تا عاقل بشی همه می گن دیونه شده بعی وقتها دلم می خواست تو این دنیا نباشم میون این همه گاو ولی بیخال شدم حدود سه میلیون تومن کتاب رو فروختم صد هزار تومن فقط صد هزار تومن تنها چیزی که نگه داشتم بوف کور چاپ اول ۱۳۵۷ بود و اصول روانشناسی پسیک آنالیز از فروید با کمدی الهی دانته همین اونم واسه . . . اینکه واسه . . . اینکه واسه اینکه هیچی واسه اینکه شباهتم به جنده ای که و قتی کارش تموم میشه با غرور شلوارشو میکشه بالا تا بگه یعنی من هنوز درستم حفظ شده باشه ولی دیگه فایده نداره هم من می دونم تو دل اون جنده چی می گذره هم اون می دونه تو دل من چی می گذره راستی تو کجای این دنیا وایسادی آقای نیما یا کجاش نشستی یا شایدم خوابیدی هیچی ولش کن هیچ کس از خوندن جز سر در گمی چیزی پیدا نکرد من و تو هم روش راستی لطفا به هیچ وجه به وبلاگم نیا اصلا حوصله آدمایی مثل گذشته خودم رو ندارم. کتاب خون و حرف مفت زن ومتفاوت و محجور . بیچارگان دانا . ولی از تو خوشم اومد کلا خوشم میاد ببینم جلو آخری که قبلا آب می خوردم کسی داره آب می خوره راستی سیاسی ننویس گور بابای حکومت مثلا فکر کردی احمدی نژاد با حرفهای تو عوض میشه یا بوش اگه ازشون خوشت نمیاد بایکوتشون کن به نظرم کسی که کتاب می خونه ارزشش بیشتر از اونه که در مورد سیاست اونم سیاست ایران حرف بزنه دهنت کثیف میشه »
*خیلی دلش پر بوده ها.
1-من 3 میلیون رو به 100 هزار تومن نمی دم. چه برسه به این که کتاب باشه.
2- نمایشگاه کتاب فارس تموم شد. مجموع عنوان های جدید از انگشتان دست کمتر بود.
3- فکر نمی کردم کسی به اینجا سر بزنه.
از همه جا باید کوچ کرد. دیگر نمی خواهم عشایر باشم. دنبال خانه ای می گردم از آن خودم. خانه ای که امن باشد.
در کودکی یاد گرفتم هنگامی که نمی توانم از پس مشکلی بر بیایم آن را فراموش کنم. این روزها هر وقت که حس نوشتن در آرامشگاه اوج میگیرد تمام تلاشم را می کنم تا ننویسم.
کنسرت شهرام ناظری در یزد به دلیل نگرانی از شلوغی و نداشتن امکانات برای کنترل جمعیت لغو شد. آیا این همه نیروی گشت ارشاد نمیتوانند جمعیتی اندک را کنترل کنند؟ آن هم وقتی که میتوانند وقت پر بهایشان را در مکانی مثل نمایشگاه کتاب هدر بدهند؟
چندی دیگر میخوانیم نه در داستانی همچون عزاداران بیل که مو سرخه همه چیز را می بلعید، بلکه در داستانی دیگر خواهد آمد حکایت قومی که برای خنده، شادی، حرافی و ... لب نداشت و در عوض چشمهایشان بیقرار کار میکرد و می چرخید و می چرخید. این، داستان می شود پیش از این که اتفاق بیفتد.
ساعدی نوشت: خانه باید تمیز باشد. زن و مرد هرچه کردند خانه تمیز نشد و روی دیوار کرم ها موازی هم می رفتند و میآمدند و خانه تمیز نمی شد. نسل ها بر من رفت تا فهمیدم میشود خانه تمیز باشد.
دست آخر خانه خانه شد.